تبليغاتX
یک تنهایی چهار نفره !!(-:

یک تنهایی چهار نفره !!(-:

قلب



روزی مرد جوان و بلند بالائی به وسط میدانگاه دهکده رفت و مردم را دعوت به شنیدن نمود . او با صدای رسائی اعلام کرد که : " صاحب زیباترین قلب دهکده می باشد " و سپس آنرا به مردم نشان داد .

اهالی دهکده وقتی قلب او را مشاهده کردند ، دریافتند که گرد و بزرگ وبسیار صاف بوده و با قدرت تمام و بدون نقص میتپد . لذا همگی به اتفاق ، ادعای او را پذیرفتند .

اما در این بین ، پیرمردی که از آن نزدیکی میگذشت به آرامی به مرد جوان نزدیک شد و رو به مردم گفت : " قلب تو به زیبائی قلب من نیست ، بنگرید . "....

وقتی اهالی بدقت به سینه آن پیرمرد نظاره کردند ، دیدند که قلب او ریش ریش شده و وصله های نامنظمی بر رویش دیده میشود و برخی قسمتها نیز سوراخ شده است، تازه بخشیهائی از قلب کنده شده و جایشان هنوزخالی باقی مانده بود .

مرد جوان به تمسخر گفت : " تو به این میگوئی زیبا ؟ "

پیرمرد پاسخ داد : " آنقدر زیبا که بهیچ وجه حاضر نیستم آنرا با مال تو عوض کنم ! "

جوان با حالت تعجب پرسید : " میشه محاسن اون قلب رو به ما شرح بدی ؟ "

پیر مرد پاسخ داد :

" این وصله ها که میبینید مربوط به انسانهائی است که در طول عمرم دوستشان داشته و یا بدانها عشق ورزیده ام . من برای ابراز خالصانه عشقم بدانها ، بخشی از قلبم را کنده و به ایشان هدیه داده ام ، آنان نیز همین کار را برایم انجام دادند و این وصله های ناهمگون بدان سبب است "

" سوراخهائی که میبینید آثار رنجهای بزرگ و کوچکی است که در طی این دوران بر من وارد شده است "

" و اما این جاهای خالی ، مخصوص انسانهائی است که عشقم را به آنها ابراز نموده ام و هنوز هم  امیدوار و منتظرم که روزی آن را به من باز گردانند . "

اشک در چشمان مرد جوان حلقه زد و به نزد پیرمرد رفت و بخشی از قلبش را کند و در جای خالی قلب آن پیرمرد وصله زد ....


+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط roshan  | 

به کجا می رویم؟


چه بر سـر ما آمـده و به کـجا میرود این قوم تیپاخورده ی رنجـور؟

کـه اگـر از نـسل سـیمرغیم و آشـیانه در بلندای کوه هـا داریـم،

پـس چرا نمیتوانیم یا نمیخواهیم یا نمیدانیم چـگونه بال بیفشـانیم و پـرواز کنیم؟

اینکه ما تن های تنهائیم واقعیت دارد ولی میتواند حقیقت نداشته باشد.

بیائیم از شعار بگذریم و به شعور برسیم.


بیائیم به افق روشن دوردستها بنگریم و راهی برای پیوستن به هم

و پیوند دادن دیگران به یکدیگر پیش بگیریم.

راهی که دیگران میبایست میرفتند، اما نرفتند و ما را نیمه راه رها کردند.


بیائیم و ببینیم تـوانائی هـای هـر کـدام از مـا چـیـسـت و

کـجـای ایـن راه ایستاده ایم؟....



حال شما بگویید گره کدام یک از این صدها مشکل را میتوان با هم گشود؟


+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط roshan  | 

دو غزل زیبا از فاضل نظری


بی قرار


بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست


مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست


آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست


بی هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست


باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست...




******************************


جدایی



از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم


سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم


تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم


چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم


زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم



+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط roshan  | 

یک شعر یک جواب

حميد مصدق

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت




" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت



+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط roshan  | 

فراموش نکن

 

تو فراموش نکن
زندگی یک هوس است
گاز بر میوه کال
من فراموش نکردم
که بهار آمده است
تا بگیرم پرو بال


*


تو فراموش نکن
روی آن شاخه یاس
جای دستان من است
من فراموش نکردم که خدا
همه جا یار من است


*


و سکوت!
بهترین کار من است


*


تو فراموش نکن
مرغ عشقی که اسیر قفس است
و ندارد آواز
من فراموش نکردم که دلم
مانده با این همه راز


*


تو فراموش نکن
سرو آن خانه که فریاد کشید
تو به من خندیدی
من فراموش نکردم نفسی
که به من بخشیدی


*


تو فراموش نکن
که حقیقت شب یلدای من است
تیره و سرد و سیاه
من فراموش نکردم قسمی
که تو خوردی سر راه


*


تو فراموش نکن
آن چه دیدی زِ من و از غم من
که نگفتم به کسی
من فراموش نکردم که هنوز
مانده تا هم نفسی


*


تو فراموش نکن
خانه ای را که پر از یاد تو است
همچنان منتظرم


*


من فراموش نکردم قدمی
که تو برداشته ای سوی دلم


*


تو فراموش نکن
گرچه آن روز گذشت...
که تو رفتی و هنوز...
مانده برگشتن تو...


*


من فراموش نکردم
غم آن لحظه سرد
دیدن ِ رفتن تو...


*


تو فراموش نکن
... 

 

فریبا شش بلوکی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط roshan  | 

من و تو


تو می روی


برای رفتن تو راه می شوم !

تو پلک می زنی

و من

برای چشم های غم گرفته ات نگاه می شوم !

تو خسته می شوی

و من

برای خستگی ِ تو

چه عاشقانه تکیه گاه می شوم . . . !

دلت گرفته است ؟

پابه پای گریه های تو

بغض و اشک و آه می شوم !

سکوت می کنی و من

به احترام خلوتت

به شب پناه می برم

سیاه در سیاه می شوم . . . !

همیشه آخر تمام شکوه ها

به چشم های عاشقت که می رسم

سکوت می کنم

و باز

برای آسمان غم گرفته ی تو ماه می شوم !



+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط roshan  | 

روز حافظ فرخنده باد


 

 

 

بزرگ داشت شاعر بزرگ پارسی" حضرت حافظ شیرازی" بر تمام ادب دوستان فرخنده باد.


 

بـــــه مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بــیا کز چشم بیمارت هـــــزاران درد برچـــــینم
 

 
الا ای همنشین دل کـــــه یارانت برفـــت از یاد
مرا روزی مـــباد آن دم که بی یاد تو بنشیـــــنم
 

 
جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شـیرینم 


ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چـــــون گــل
بیار ای باد شبگیری نســـــیمی زان عرق چینم
 


جهان فانی و باقی فدای شـــــاهد و ســـــــاقی
که سلطانی عالم را طفیل عشـــــــــق می‌بینم
 

 
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوســـــت بگزینم
 


صـــــباح الخـیر زد بلـــــبل کجایی ساقیا برخـــیز
که غوغا می‌کــند در سر خیال خواب دوشـــــینم 


شب رحلت هم از بـــــستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جـــــان دادن تو باشــــی شمع بالینم
 


حدیـــث آرزومندی که در این نامه ثبت افــــــــــتاد
هـمانا بـــــی‌غلط باشد که حـــــافظ داد تلقـــــینم  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط roshan  | 

قصه ما و شما

 

امشب از فاصه ما و شما
 می گذرم


این دلم ،
 راه مرا می نگرد 

 قاصد صبح سپید
 آنکه در اینه این
 شب مهتابی من
 می گرید


از غزلخانه عشق
قصه ما و شما
 اندر این اینه رنگزده
 جیوه اندود به بیرنگی خود
می شود جلوه هستی
ره فردا 


 پیدا


من در آن
 قرمز مستی
 سینه جنگ سراب
 سبزی خاطره عاطفه
را می بینم


 زردی نفرت یک
قرن فراق
 قصه ما و شما
 ناگهان از گذر سرد زمان
 در شب مستی این بی خبری
 غم همدردی یاران
 در دل برف سپید
 رنگ خاکستری فاصله را می گیرد


 او که زد رنگ
به این بی رنگی
 چونکه از جور خزان گذرش
این سپیدی
 همه جا زرد نمود

 



ترانه جوانبخت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط roshan  | 

باد ها در گذرند


باید عاشق شد و خواند


باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست


پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند

باید عاشق شد و رفت

چه بیابانهایی در پیش است


رهگذر خسته به شب می نگرد

می گوید : چه بیابانهایی! باید رفت

باید از کوچه گریخت



پشت این پنجره ها مردانی می میرند

و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند


پشت دیوار دریاواری بیدار

به زنان می نگریست

چه زنانی که در آرامش رود

باد را می نوشند

و برای تو

برای تو و باد


آبهایی دیگر در گذرست

شب و ساعت دیواری و ماه

به تو اندیشه کنان می گویند

باید عاشق شد و ماند

باید این پنجره را بست و نشست



پشت دیوار کسی می گذرد

می خواند

باید عاشق شد رفت

بادها در گذرند


م .آزاد


+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط roshan  | 

پرنده عاشق


پرنده نیز عاشق بود

گهی می رفت
گهی می ماند
سپس در اوج تنهایی
گهی آواز غم می خواند

*

از این شاخه به آن شاخه
خودش را جستجو می کرد
و هر گلبرگ خوش رنگی
دلش را زیرورو می کرد

*

نه می خوردو نه می خوابید
نه می پیچید ، نه می تابید
نگاهش خسته بود اما...
به جایی دور می تازید

*


ومن حالا
به پشت پنجره ، تنها
برایش اشک می ریزم
و دستم را
برایش می برم بالا
و می خوانم دعا

*

اما !!

*

پرنده گفت :باید رفت
پرنده رفت
پرنده دور شد حالا
دگر اورا نمی بینم


*

پرنده خوب و صادق بود
پرنده نیز عاشق بود
...



فریبا شش بلوکی


+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط roshan  | 

پاییز هزار رنگ

 

امروز تا ملاقات تو آمدم
ولی انگار[ تو] نبودی
در هجوم همه لحظه های تلخ
در پس ویرانی قلب


درآن روزهای تنهایی و درد
من تو را یافته بودم
ودلم نه دراندیشه ی غم
نه دراندیشه ی شب
سوی پرده هایت آمد


سوی رنگ های پاییزی تو
وچه راهی پیمود تا بدانجا برسد
غافل از کمین اندوه
پا درآن بیراهه بنهاد
و بدانجا که رسید
همه چیز رسوا شد...


قالبی ازهزار رنگ پاییز
قالبی پُر ز تهی
سرد و بسته


چون پیله های سخت
و چه تلخ بود
که درآن سکوت سنگین
گُل رویاهایش
درعطش عشق
در غم ِ مرگِ پاکی و صداقت
پرپر شد...

 

سحر  شاه محمدی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط roshan  | 

پاییز

 

فصل پاییز که شد
...
قسمتی از روح من پرواز کرد
...
شاپرک هم ناز کرد

باز در اندوه بارانی
خودم را شسته ام
حرف های بی محابا گفته ام
...
*
فصل پاییز که شد
...
انتقام از من نگیر ای روزگار
من خودم از زهر هجرش پر نصیب

از فراق یار گشتم بی شکیب
...
با سکوت و گریه های انتظار
فصل پاییز که شد
...
*
او که نقاش ازل بوده و هست
رنگ زردی به درختم بخشید
باد سردی به حیا طم پیچید
بوی باران به اتاقم آمیخت
و اناری خندید
... 

 

فریبا شش بلوکی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط roshan  | 

حکایت قرمز و آبی

  حکایتی دیگر :             

                                مدارا با اسیران در بند

   

 

شنیدم در زمان خسرو پرویز

                                   گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی

                                  و بعض گفتمان های سیاسی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط roshan  | 

چوپان درغگو

 

روزی روزگاری در یک دهکده سر سبز و زیبا مردمی زندگی میکردند

که برای نگهداری گوسفندانشان به یک چوپان احتیاج داشتند.

کدخدا یکی از دوستانش را به عنوان چوپان معرفی کرد و مردم هم نتوانستند

 به کدخدا حالی کنند که این چوپان به درد رفتگری هم نمیخورد چه رسد به چوپانی.

چوپان هر روز برای سرگرمی داد میزد:

آآآآآی دشمن    آآآآآی دشمن!!!

مردم ده هم با چوب و چماق بیرون میریختند و میدیدند که

چوپان دروغگو هنوز هم داد میزند:

آآآآآی دشمن    آآآآآی دشمن!!!

و به هیچ طریقی هم قبول نمیکند که کسی در آن حوالی نیست.

یک روز مردم تصمیم گرفتند که خودشان از گله محافظت کنند

 ولی سگهای گله که فکر میکردند آنها همان دشمن هستند که چوپان میگوید

 همه را گاز گرفتند و  تکه پاره کردند و فراری دادند و به بعضی هم تجاوز کردند!!!

 

و چوپان دروغگو هم گفت که دشمن مردم را گاز گرفته و تجاوزی هم در کار نبوده

است.

بزرگان ده به کدخدا تذکر دادند که این چوپان دروغگو خیلی دروغگو است

ولی کدخدا در جوابشان گفت:

با این که سالهاست شما را میشناسم ولی من و چوپان دروغگو

مثل هم فکر میکنیم.!!

روزها میگذشت و میگذشت تا این که یک روز واقعا دشمن حمله کرد.

چوپان دروغگو هرچه داد زد:

آآآآآی دشمن    آآآآآی دشمن

کسی به حرفش توجه نکرد.

چوپان دروغگو که دید کسی به کمکش نیامد به لانه دوست لاشخورش

 که بالای درختی در همان حوالی بود و قبلا از گوشت گوسفندان مردم به او کمک

 میکرد ،رفت و سگهای گله هم هر کدام از سویی فرار کردند...!!!

در پایان فقط مردم بیچاره که همه گوسفندانشان را از دست داده بودند ضرر کردند.!!!؟

 

بچه های  خوب از این داستان نتیجه میگیریم که:

1-کسی حق ندارد از گله خودش محافظت کند.

2-چوپان دروغگو گاهی مجبور میشود راست بگوید.

3-لاشخورها گاهی به درد میخورند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط roshan  | 

قدر

                 

گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌کنم
گفتي:
فاني قريب
     .:: من که نزديکم (بقره/186) ::.

 

گفتم: تو هميشه نزديکي؛ من دورم... کاش مي‌شد بهت نزديک شم
گفتي:
و اذکر ربک في نفسک تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي آهسته ياد کن (اعراف/205) ::.

 

گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!
گفتي:
ألا تحبون ان يغفرالله لکم
     .:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/22) ::.

 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشي
گفتي:
و استغفروا ربکم ثم توبوا اليه
     .:: پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه کنيد (هود/90) ::.

 

گفتم: با اين همه گناه... آخه چيکار مي‌تونم بکنم؟     
گفتي:
الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمي‌دونيد خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول مي‌کنه؟! (توبه/104) ::.

 

گفتم: ديگه روي توبه ندارم
گفتي:
الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولي) خدا عزيزه و دانا، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي توبه (غافر/2-3 ) ::.

 

گفتم: با اين همه گناه، براي کدوم گناهم توبه کنم؟ 
گفتي:
ان الله يغفر الذنوب جميعا
     .:: خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر/53) ::.

 

گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟
گفتي:
و من يغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا کيه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/135) ::.

 

گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين کلامت کم ميارم! آتيشم مي‌زنه؛ ذوبم مي‌کنه؛ عاشق مي‌شم!  ...  توبه مي‌کنم
گفتي:
ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونايي که پاک هستند رو دوست داره (بقره/222) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرک     
گفتي:
اليس الله بکاف عبده
     .:: خدا براي بنده‌اش کافي نيست؟ (زمر/36) ::.

 

گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيکار مي‌تونم بکنم؟
گفتي:

يا ايها الذين آمنوا اذکروا الله ذکرا کثيرا و سبحوه بکرة و اصيلا هو الذي يصلي عليکم و ملائکته ليخرجکم من الظلمت الي النور و کان بالمؤمنين رحيما
.:: اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد کنيد و صبح و شب تسبيحش کنيد. او کسي هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت مي‌فرستن تا شما رو از تاريکي‌ها به سوي روشنايي بيرون بيارن . خدا نسبت به مؤمنين مهربونه (احزاب/41-43) ::.

http://www.iman-iran2ost.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط zhaklin  | 

جواني

                                     

  مرد جواني , از دانشکده  فارغ  التحصيل  شد  .

ماهها بود  که ماشين  اسپرت  زيبايي ،  در يک  نمايشگاه  نظر او را  به  سختي   جلب کرده  بود و از ته  دل آرزو    مي کرد که روزي صاحب آن ماشين  شود  .

 مرد جوان  ، از پدرش  خواسته  بود  که   براي   هديه فارغ  التحصيلي ، آن  ماشين  را برايش  بخرد   .  او مي دانست  که پدر توانايي خريد  آن را دارد  .

 بلاخره روز فارغ التحصيلي فرارسيدو پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند  و  به او گفت:     من از داشتن  پسر خوبي  مثل  تو بي نهايت  مغرورو شاد هستم و تو را بيش از هر کس ديگري در دنيا  دوست دارم سپس يک  جعبه  به  دست او  داد .

 پسر  کنجکاو ولي نا اميد . جعبه را  گشود  و  در آن  يک انجيل زيبا ,  که روي آن  نام او  طلاکوب شده  بود , يافت  .

 با عصبانيت  فريادي  بر سر  پدر کشيد   و گفت :با تمام  مال و دارايي  که داري ،  يک  انجيل  به من ميدهي ؟ کتاب مقدس را روي  ميز گذاشت  و پدر را  ترک کرد .

سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد  خانه زيبايي داشت  و  خانواده اي  فوق العاده  .يک روز به اين فکر افتاد که پدرش حتماً خيلي  پير شده و بايد سري به او بزند از روز فارغ التحصيلي ديگر او رانديده بود اما قبل ازاينکه اقدامي بکند تلگرامي به دستش رسيد که خبر فوت پدر در آن بود و حاکي از اين بودکه درتمام اموال خود رابه او بخشيده است.

بنابراين لازم  بود فوراً خود را به خانه برساند و  به امور  رسيدگيد نمايد . هنگامي که به خانه پدررسيد در قلبش احساس غم  و پشيماني کرد اوراق و  کاغذهاي  مهم پدر را  گشت و آنهارا بررسي نمود و در آنجا همان  انجيل  قديمي را باز يافت  .

 در حاليکه اشک مي ريخت  انجيل  را  باز کرد  و صفحات آن را ورق زد

و کليد  يک ماشين  را پشت جلد آن پيدا کرد . در کنار آن ،يک برچسب با  نام همان نمايشگاه که ماشين مورد نظر او را داشت بود .روي برچسب تاريخ  روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود تمام مبلغ پرداخت شده است .

 چند باردرزندگي دعاي خيرفرشتگان  و جواب مناجات هايمان را از دست  داده ايم   فقط  براي  اينکه  به  آن صورتي که انتظار داريم  رخ  نداده اند ... ؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط zhaklin  | 

داستان بلخ و ...

 
حکایت :


مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته

 و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند

و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که

« والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟»


اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او

رو به مردم کرده و می گویند:

« پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌گوید. مُرده !»


مسافر حیرت زده حکایت را پرسید.

 گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است.

 چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس

 در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد.

 پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب

 کرد.!!

 حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند.

حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس

 مسموع و مقبول نمی افتد.

این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم،

زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!»

 

وقتی داستان بلخ را میخوانید، یاد اخبار ساعت بیست و سی نمی افتید

 که یک به یک شهدای جنبش را زنده اعلام و با آنان مصاحبه میکند؟!؟

و ......
  
وقتی گالیله در اثر شکنجه و تهدیدات کلیسا مجبور شد به اشتباه خود پی ببرد

 و به صاف بودن کره زمین "اعتراف" کند، یکی از شاگردان گالیله به سمت او آمد و تف بر زمین انداخت

 و گفت: تف به سرزمینی که قهرمان ندارد.


گالیله در جواب گفت:


تف به سرزمینی که به قهرمان احتیاج دارد. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط roshan  | 

آرزو

 

کاش از دنیا دمی فارغ شوم
فارغ و آزاد از این روزگار
این ستم ها ، نابکاری های زشت
خستگی ها ، بیقراری ، انتظار


*


روزهای مرده در آغوش شب
هفته های گم شده در سال و ماه
ساعت دلمردۀ بی رنگ و رو
هی دروغ و هی خطا واشتباه


*


خنده های موذی بی بند و بار
جمعه های خاموش بی بال و پر
روی یک دیوار عکسی وا ژگون
طرح تنهایی گل در قاب در


*


فکر های آب ونان و زندگی
حرف های سادۀ بی محتوا
غیبت همسایه و گردوی تر
شکوه های ثابت بی انتها


*


آلبوم عکس و نگاه و خاطره
آروزی آش داغ و برف سرد
روی یک بشقاب تنها مانده است
تکه ای دندان زده از سیب زرد


*


صحبت از لیوان چای و بستنی
سایه روشن های صبح خستگی
نفرت و تنبیه و تو جیه دروغ
منت از ابراز یک دلبستگی


*


اتهام و اضطراب و ناسزا
آبروریزی برای یک شکم
اعتیاد و افتضاح و خودکشی
دزدی و آوارگی دمبدم


*

من چه گویم حال من بد می شود !
دور باید از سیاهی ها شوم
حرف برلبهای من خشکیده است
کاش فارغ از همه دنیا شوم

 

فریبا شش بلوکی
  

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط roshan  | 

خسته ام میفهمید؟!

 

خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانۀ این تنهایی.


بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد.


همۀ عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!


من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!


من چه میدانم شمع،
واپسین لحظۀ مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!


به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!


باختم من همۀ عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!


عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!


بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!


خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!

سوزان یگانه

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط roshan  | 

تفاوت شاید هم...............شباهت.

     

   این جا ایران است...و البته اونم برج آزادیه همین.......

این عکس فقط یرای معرفی برجه  آزادیه همین.............

.چشا درویش...................آقا با شمام فقط برج و نگا کن جونه عزیزت ...نذار فردا بگن ایناسیاسین................................فقط برج آزادی..........وای عجب عظمتی نه؟.

 

اینجا چطور؟

عمرا ایران امنه امنه ...باور کن....

پیچ تلوبزیون رو باز کن تا مطمئن شی(البته به روزش میشه ....کنترل تلویزیون رو بفشاری تا.......) در هر صورت مهم اینه که طرف مطمئن شه همین.حالا چه با ال سی دی چه تلویزیون سیاه سفید یا ماهواره(اسمشو نیار برادر قباحت داره ااااااا ............اونا همش دروغه میفهمی؟؟؟).....

فرق نداره که صدا سیما یکیه.

   

  فکر میکنین اینهمه ادم تو خیابون چه میکنن؟چی میخوان بگن؟

صد در صد واسه خرید نیومد..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 بذارین بگم چه خبره ....خبرای خوبه خوب.....همون طور یا همین طور که ملاحظه میکنین(بستگی به زاویه ی دیدتون داره.)....

ملت غیور و شهید پرور و همیشه در صحنه ی روزگار برای اعلام موافقت خود از دولت به خیابان ها ریخته اند.خداوند یار و نگهدارشان باد. 

به جان شریف خودم کسی غیر این فکر کنه.........نمی بخشمش.......چر ا بحثو سیاسی میکنی؟

مثبت فکر کن.....نمیشه ؟.....سعی کن اگر نه........

   و اما یک تصادف ........

یه آدمه نمی دونم بگم خوش شانس یا بد شانس ولی به هر حال یه آدم....(تاکید می کنم آدم...)....

اتفاقی با ماشین تصادف میکنه که مردم میرسن به دادش و میبرنش بیمارستان و قضیه به خوبی و خوشی تموم میشه...همین.

این عکسو گذاشتم ببینین چه خوبه ادم جای شلوغ تصادف کنه همین.....(تاکیدمیکنم با ماشین....) ....(لازمه تاکید کنم با یه هموطن تصادف کرده با همه میدونن؟؟؟؟؟).........

  

شب نوشت۱:

  میگن پایانه شاه سیه سفید است....شما فک می کنین راس میگن؟البته شبه ما ۴سالست.

شب نوشت ۲:

  این عکسا رو یه دوست خوب فرستاده واسم...آخ نمی دونی چقد دوس داشتم اون دوتا عکسم میذاشتم...چرا نذاشتم؟

شب نوشت۳:

   هر چی هم بگی "دختره بد ! بازم سیاست؟؟؟"

  من بازم کاره خودمو می کنم .منو ببخش. میدونم نگرانی.اما بادمجونه بم....

شب نوشت۴:

  خوشحال شدم جودی سر زد به وبلاگه خودش......

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط zhaklin  | 

وسایل مورد نیاز پر رو بازی....

              

کلاغ و یه خرس سوار هواپیما شدن. کلاغ سفارش چایی داد. چایی رو که آوردن یه کمی از اون رو میخوره، باقیشو می‌پاشه به مهموندار
مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
کلاغه پررو بازی در میاره. میگه دلم خواست. پر رو بازیه دیگه پررو بازی!
چند دقیقه گذشت. باز کلاغه سفارش نوشیدنی داد. باز یه کمیشو خورد. باقی اون رو پاشید به مهموندار.
مهموندار اوقاتش تلخ شد و گفت: چرا این کارو کردی؟
کلاغه سینه‌اش رو سپر کرد و گفت: دلم خواست. پررو بازیه دیگه پررو بازی!

بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش گرفت. خرسه که این صحنه‌ها رو دید، به سرش زد که اونم یه خورده تفریح کنه.
مهموندار رو صدا کرد و گفت: یه قهوه برام بیار.
قهوه رو که آوردن یه کمیش رو خورد و باقی اون رو پاشید به مهموندار. مهموندار شاکی شد و پرسید: چرا این کارو کردی؟
خرس گفت: دلم خواست. پررو بازیه دیگه پررو بازی!

اینو که گفت یهو همه مهموندارا ریختن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما بردنش که بندازنش بیرون. خرسه که اوضاع رو خیلی خراب دید شروع به داد و فریاد کرد.
کلاغ که بیدار شده بوده بهش گفت: آخه خرس گنده، تو که بال نداری مگه
مجبوری پررو بازی دربیاری!

برگرفته از:ای طنز  

نتیجه ی اخلاقی:

مهم نیست خرس گنده ی دانا باشی یا سیاه  و بی قیافه ...کافیه بال داشته باشی تا بتونی پر رو بازی در بیاری.البته کم نبوده اند حیوانات عزیز جنگلی که افرادبال داری به انها پر و بال داده اند.به هر حال فراموش نکنید برای پر رو بازی و اتش زدن خش و خاساک جنگل به یک جفت بال یا فرد دارای بال و پر بسیار نیازمندید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط zhaklin  | 

آيا می‌توانيد 13 چهره مخفی در اين تصوير ببينيد

 

این هم نوعی پر کردنه اوقات فراغته خوب.

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط zhaklin  | 

لطفا.............

ای دوست ،
        ای برادر ،
             ای همخون !
وقتی به ماه رسیدی ،
             تاریخ قتل عام
 گل ها
  را بنویس!

 

شب نوشت:     فقط به خاطر    تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط zhaklin  | 

می تونست

 

           

 

 

 

                 می تونست پرنده زخمی من       تو هوای دست تو جون بگيره 

              پر بگيره توی ذهن آسمون        توی تنهائی و غربت نميره  

    می تونست اين کوچه بن بست نباشه     می تونست سراب ما دريا باشه

گم نشيم تو کوچه های شب خيس       شب ما سپيده فردا باشه

    می شد از دست های هم پل بسازيم       خونمون را روی دريا نسازيم

 

                    هميشه قصه تلخ آدمها         رفتن و رفتن و تنها شدنه

                    زخمی از تيغ رفيق و نارفيق       بين مرگ و زندگی پل زدنه

                     می تونست پرنده زخمی من       تو هوای دست تو جون بگيره

می تونست...

 

                        " افشین سرفراز"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط roshan  | 

صدای پای خون

یه خبر داغ دیگه!!!!!!!!!!!!!!

این محمود جون ما واقعا کارش درسته از هر کاری سر در میاره!!!!

همه فن حریفه ماشااله!!!

یه دیوان شعر جدیدا داده که خیلی قشنگه!!!!

گویا قصد شاعر تسلای خاطر خودش بده!!

خودتون بخونید و قضاوت کنید....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط roshan  |