تبليغاتX
یک تنهایی چهار نفره !!(-:

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


یکشنبه 7 اسفند1390
م : ن : zhaklin

10.

خيلي دلم گرفته ازین که باید برگردم به اون شهر لعنتی .

جایی که تمام خیابووناش بوی خاطراتمونو میدن ....بوی تورو .....جایی که تو اسمونش چشای خوشگل تو یه روز برام ارزوی خوشبختی کرده ....خدایا نمی خوام برگردم.



یکشنبه 7 اسفند1390
م : ن : zhaklin

9.

گاه می اندیشم چرا همیشه منطقی و عاقلانه ترین کارها باید از تو سر بزند .

چرا به فکر من............. نه شاید هم به فکر خودی که نمی گذاری خیالت ازارم دهد .بیا

مرد باش بگذار ببینمت هوست کنم و تو برای من نباشی بگذار باور کنم که برای من نیستی کاش فقط به من می گفتی ما برا ی هم ساخته نشده ایم ...

پس این واژه های مسخره را برا ی چه ساخته شده اند وقتی تو انها را از من دریغ می کنی .....




یکشنبه 7 اسفند1390
م : ن : zhaklin

8.

نمی دانم چرا این خاطرات کودکانه را رها نمی کنم ....

حقیقت عریان کنارم ایستاده و فریاد می زندتو خوبی خوشی ..بر نمی گردی ..

...این قدر واضح است که می دانم برنمی گردی .

اما این نور لعنتی هنوز در قلبم ساکت نمی شود .

چگونه برای دیگری توضیح دهم تو یک روح سرگردانی که از من فرار می کنی و هیچ چیز در عشق پاک ما حتی

یک قدم از تقدس حریم الهی فراتر نرفته ...

با این همه رابطه با این روزگار سیاه ...چگونه بعدی خواهد پذیرفت که تجربه ی تو برای من ...بزرگترین تجربه ی من ...به سادگی و پاکی یک خیال کودکانه بود ....

اصلا چرا مجبورم تورا برای کسی شرح دهم ....؟

اما می دانی مجبور م.یا باید تورا ......خیال دردناک و در عین حال شیرین تو را همجا به دوش بکشم و احساس کنم در روز روشن و در اشکارا در حال خیانتم .یا باید تو را شرح دهم و منتظر باشم سر فرصت یاد تو چماقی شود برسرم از طرف کسی که اورا محرم قرار دادهام چون گفته دوستم دارد .......و تمام زندگی ام را با دلهره به سر برم ...انچه ازارم می دهد میدانی چیست بیش از ان که خود ازار می بینم هنوز این خیال لعنتی به این می اندیشد که تو نیستی .....




یکشنبه 7 اسفند1390
م : ن : zhaklin

7.

این دل بیچاره که دست خودش نیس ....
که به هوای تو هر لحظه سر میچرخونه ...یا بی هوا صدات میکنه .
توی هر شیشه ای تو رو می بینه ...
توی هر نااشنایی تو براش شبیه میشی ...
می دونی
اخه باور نداره تو نباشی و بتونه زنده بمونه





چهارشنبه 3 اسفند1390
م : ن : zhaklin

6.

نمیدونم حتی این افکاره خودمه یا حاصل خوندن این متنای عاشقونس .

واقعا نگران نبودنتم یا اینکه چون بقیه مینالن از نبودنه اونی که میخوان توزندگیشون باشه منم دارم مینالم .

نمی دونم چرا احساس گناه میکنم وقتی به جای صدای تو پشت گوشی به صدای مرد دیگه ای می خندم .

وقتی نیستی ...وقتی شاید حالا کس دیگری به جای من سرش رو سینته و خوابش برده .چرا باید از راه دادن فرد دیدی به زندگیم احساس ناراحتی کنم ؟

ولی می دونی خوب می دونم این احساس گناه همش یه بهونس یه امیده ...دلم همش میگه شاید برگرده .

شاید جرات کنه و حداقل بگه اصلا دوسم نداره .کاش می گفتی ازم متنفری کاش میگفتی ترکت کنم .نمی دونم فقط بیا و منو نا امید کن بعد برو هر جا خواستی قول میدم خیالم دست از سرت برداره .



چهارشنبه 3 اسفند1390
م : ن : zhaklin

5.

نمیدونم باید خوشال باشم که به حرفم گوش کردی و رفتی

یا ناراحت ازین که خواستم که بری؟

اره واقعیت اینه که درخت از لبه ی تیز تبر نیست که تنش درد میگیره

از دیدنه دسته ی چوبیه تبره که میشکنه....



چهارشنبه 3 اسفند1390
م : ن : zhaklin

4.

فك ميكردم فراموشت كردم

نه مطمئنم که اینکارو کرده بودم .

اما امشب

اون پسره ي توي ماشين

اوني كه فقط مثله تو بود.....

اخ انگار دوباره همه چی  از اول شرو شده همه چی نو شده .

روز از نو روزی از نو ...میگی تحملشو دارم دوباره فراموشت کنم؟






دوشنبه 1 اسفند1390
م : ن : zhaklin

3.

سلام

من بر گشتم .تو این مدت که نبودم اتفاقای زیادی افتاده هم برای خودم هم برای افراد دیگه ای تو زندگیم که خب بالاخره رو زندگی منم تاثیر داشته دیگه .قصد داشتم به محض تمام شدن اتحانام به تمام اد لیستم تو فیس بوک و میلام سر بزنمو از احوالشون جویا شم و لی انگار این پروسه ی احوالپرسی دوستان با این افتضاح جدید قراره به تعویق بیفته .میل من که باز نمیشه مال تو چی؟




جمعه 6 آبان1390
م : ن : zhaklin

2.

راستی از امروز اسمم از خاطره ی قدیمی ژاکلین که به جرات باید بگم از بزرگترین تجارب کودکانم بود جدا خواهد شد و از امروز ویکتوریا هستم .یه امیده پیروزی جاودان .

فعلنا زیاد و اساسی اپ نمیکنم چون دارم واسه ارشد میخونم و قبولیم حسابی واسم مهمه .ولی ایشالله بعد بهمن بساطه وبلاگ نویسیمو به راه میکنم .:)



جمعه 6 آبان1390
م : ن : zhaklin

1.

روزی که اسم وبلاگ رو به یه تنهایی ۴نفره تغییر دادم هیچ کدوم از سه تایی ه نفهمیدن .امروز اگه دوباره سر بزنن به ابن کلبه ی قدیمی مطمئنم یه عالمه غافلگیر میشنو یه عالمه هم خاطرات دوست داشتنیه با هم بودنمون براشون زنده میشه ...............اهای سه تایی ها اگه رمز ورود به بلاگفاتونو یادتون باشه یه جایزه پیشم دارید ....البته اگه این متن رو بخونید.

 



سه شنبه 5 مهر1390
م : ن : zhaklin

یه سلام تازه اما اینبار تنهای تنها

سلام.

قصد دارم با سبکی متفاوت یعنی چیزی شبیه دفتر خاطراتم دوباره شروع به نوشتن کنم .

اما  اینبار تنها برگشته ام ...برایتان از سرگذشت سه نفر دیگر خواهم گفت خیلی زود.



پنجشنبه 24 تیر1389
م : ن : zhaklin

اشک


   

پسرى کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه می کنی؟
مادرش به او گفت : زیرا من یک زن هستم.
پسر بچه گفت: من نمی فهمم.
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید.

بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟
پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند.

پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند.

بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند .او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟

خداوند گفت: « زمانی که زن را مى آفریدم می خواستم که او موجود بخصوصی باشد، بنابراین شانه های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار همه ى دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد.

من به او یک نیروی درونی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش راداشته باشد و وقتی آن ها بزرگ شدند، توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد.

به او توانایی دادم تا در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند، او تسلیم نشود و همچنان پیش برود .

به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم تا حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند از آنها نگهداری نماید.

به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند.

به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.

و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد .این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آن ها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد».

خداوند گفت : « زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست ، و در قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد. »


چهارشنبه 23 تیر1389
م : ن : zhaklin

استدلال جالب یک کودک افریقایی

                              

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده .
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره.
___—–___
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟



یکشنبه 19 اردیبهشت1389
م : ن : zhaklin

تعجیل در قضاوت

                

مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: “پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند”  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.” زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:” پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: “‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!”
مرد مسن گفت: ” ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!”

نتیجه ی اخلاقی داستان: ” ما نباید بدون دانستن تمام حقایق نتیجه گیری کنیم.”



پنجشنبه 9 اردیبهشت1389
م : ن : zhaklin

لباس های کثیف همسایه

                              

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.
روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»



چهارشنبه 1 اردیبهشت1389
م : ن : roshan

بزرگداشت سعدی

سالروز بزرگ مرد ادبیات پارسی ، سلطان سخن حضرت سعدی شیرازی بر تمام ادب دوستان مبارک باد



من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نیایی


دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی


ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی


آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی


پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی


حلقه بر درنتوان زد از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی


عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی


روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگربربایی


گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی


شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی


سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی


خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

                                      نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی




چهارشنبه 4 فروردین1389
م : ن : zhaklin

داستان کوتاه

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.




پنجشنبه 27 اسفند1388
م : ن : zhaklin

عید همگی مبارک.

                

***عید همگی مبارک ***
بهترینها رو براتون ارزو دارم.


سه شنبه 25 اسفند1388
م : ن : zhaklin

                    

چندی پیش جوكی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد ! كه نكات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های آمریكایی در بر داشت .ترجمه فارسی جك به شكل زیر است :

مردی دارد در پارك مركزی شهر نیویورك قدم میزند كه ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله كرده است.

مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر می شود .

سرانجام سگ را می كشد و زندگی دختربچه را نجات می دهد.

پلیسی كه صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و می گوید:

« تو یك قهرمانی »

فردا در روزنامه ها می نویسند :

” یك نیویوركی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد “

آن مرد میگوید :

« اما من نیویوركی نیستم »

پس روزنامه های صبح مینویسند :

” آمریكایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد “

آن مرد دوباره میگوید :

« اما من آمریكایی نیستم »

« خوب ، پس تو اهل كجا هستی ؟ »

« من ایرانی هستم ! »

فردای آنروز روزنامه ها اینگونه می نویسند :

« یك تندروی مسلمان ، سگ بی گناه آمریكایی را كشت ! »



چهارشنبه 12 اسفند1388
م : ن : roshan

حکایت امروز ما....


زن ملا مشغول پر کندن چند مرغ بود. گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را قاپید و فرار کرد. زن فریاد زد: ملا، گربه مرغ را برد.



ملا از توی یکی از اتاق ها با صدای بلند گفت: قرآن را بیاور!



گربه تا این را شنید مرغ را انداخت و فرار کرد.



گربه های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند: تو که این همه راه مرغ را آوردی چرا آنرا انداختی؟



گربه گفت: مگر نشنیدید گفت قرآن را بیاور؟



گربه ها گفتند قرآن کتاب آسمانی آنهاست به ما گربه ها چه ربطی دارد؟



گربه گفت اشتباه شما همین جاست ملا می خواست آیه ای پیدا کند و بگوید از این به بعد گوشت گربه حلال است و نسل مان را از روی زمین بردارد...!!




جمعه 30 بهمن1388
م : ن : zhaklin

خدایا چرا من؟

"آرتور اشي" قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري ای انتخاب كرد؟



او در جواب گفت:در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟


پنجشنبه 29 بهمن1388
م : ن : judy

اگر می بینید کارها آنطور که می خواهید پیش نمی رود،برای این است که هنوز به جایی که باید

برسید،نرسیده اید...



جمعه 23 بهمن1388
م : ن : zhaklin

عملکرد

                       

سر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرینی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.
پسرک پرسید،” خانم، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌ها را به من بسپارید؟” زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می‌دهد.”
پسرک گفت:”خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می‌گیرد انجام خواهم داد”. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،” خانم، من پیاده‌رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.” مجددا زن پاسخش منفی بود”.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: “پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر این‌که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم”
پسر جوان جواب داد،” نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می‌سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می‌کنه.


 



جمعه 23 بهمن1388
م : ن : zhaklin

دکتر هاروارد کلی و یک لیوان شیر

                      

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات، خرج تحصیل خود را بدست میآورد

یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت.

در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند.

با این حال وقتی دخترجوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد

و به جای غذا یک لیوان آب خواست.

دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.

پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟

دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام میدهیم چیزی دریافت نکنیم.

پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.

پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.

سالها بعد…. زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.

وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی به کار گیرد.

مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا سید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی
زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد.

فقط توانست بگویدخدایا شکر…..
خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.



یکشنبه 18 بهمن1388
م : ن : roshan

سهام نه !! ... صدقه عدالت ....

 

ملا نصرالدين هميشه اشتباه مي‌كرد 

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند.

 دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد:

 ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام. 
 

 

 شرح حكايت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)


ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند .

«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»

 

شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)

 
ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »  

 

شرح حکایت 3 (دیدگاه حکومت ماکیاولی)

ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های  مردم داشته است. او به خوبی می دانسته هنگامی که از دو سکه طلا و نقره مردم ، شما نقره را بر می دارید آنها احساس میکنند که طلا را به آنها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه طلا هم از اول مال خودشان بوده است .و این زمان به اندازه آگاهی و درک مردم میتواند کوتاه شود. هرچه مردم نا آگاهتر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانیتر خواهد بود. در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی ضعفهای مردم را بفهمی میتوانی سر آنها کلاه بگذاری ! و آنها هم مدتی لذت خواهند برد!. »

 

مثال : شما به تعدادی از مردم 100هزار تومان (100 دلار )بابت سهام عدالت! یا هر چیز دیگر بده(حداکثر معادل4میلیارد دلار) ،آنوقت میتوانی برای مدتی 400 میلیارد دلار درامد نفت را هر جور  خواستی خرج کنی!! البته مدت آن به میزان ناآگاهی مردم بستگی دارد!